گنگ خوابديده
... من گنگ خوابديده و عالم تمام کر

.کلیه حقوق این صفحه متعلق به نویسنده وبلاگ است. استفاده از مطالب این وبلاگ در سایر سایت ها تنها در صورت لینک دادن مجاز است. چاپ و نشر مطالب این وبلاگ تنها با اجازه رسمی نویسنده مجاز می باشد

Thursday, March 25, 2004  

بر خاکيان جمال بهاران خجسته باد
بر ماهيان تپيدن دريا مبارک است
ای بستگان تن به تماشای جان رويد
کاخر رسول گفت تماشا مبارک است


عاشقان عيدتان مبارک باد...

□ نوشته شده در ساعت 8:52 AM توسط علي شوريده

 

...

□ نوشته شده در ساعت 8:48 AM توسط علي شوريده

Monday, February 23, 2004  

بر خلاف جوامع فردگرايی مثل ما که رقابت ها بيشتر فردی است و معمولا فرد در مقابل فرد قرار میگيرد اينجا رقابتها بيشتر جمعی و بين واحدهای اجتماعی است. اين روند از همان دوران کودکی و دبستان آغاز ميشود. افراد بجای اعتماد به نفس و تکيه بر قدرت فردی، اعتماد به نفس جمعی پيدا ميکنند و اين تيم ها هستند که در مقابل هم قرار ميگيرند. در حقيقت کارکرد و وظيفه قانون در چنين جامعه ای کاستن از اصطکاک ها در روابط اجتماعی و انتقال رقابت ها بسوی رقابت های جمعی است. اين يکی از وجوه مشخصه و مميزه جامعه ژاپن است. و البته کارکردی دوگانه و پارادوکسيکال در زندگی فردی شخص دارد. از يک سو فرد را از استرس ها و تنش های رقابت و جنگيدن فردی و عواقب دشوار آن برکنار ميدارد و به او حداقل در حيطه زندگی و تصميم گيريهای شخصی اش نوعی آرامش و آسودگی خاطر می بخشد و از سوی ديگر او را بخاطر سلب هويت فردی و بيرون کشيدنش از ميدان عمل و اختيار و محدود و محاط کردنش به سرنوشت گروه و تبديل کردنش به موجودی مسلوب الاختيار که قدرت آزادی و مانورش تنها در محدوده ای است که سازمان برايش مشخص کرده است، بسيار ضعيف و از درون تهی ميکند که از خود هيچ ندارد و تا از زنجيره جمع جدا ميشود انبوهی از اظطرابها و استرس ها دامنش را ميگيرد.

□ نوشته شده در ساعت 7:35 AM توسط علي شوريده

Monday, February 02, 2004  

يک مغازه چاپ و ظهور عکس هست در اين نزديکی که از نظر بزرگی مغازه متوسطی است. از اين فروشگاههای زنجيره ای هم نيست که همه چيزشان از بالا ديکته ميشود. بنظر ميرسد مال يکی دو نفر شريک است که 2-3 نفر کارمند هم در استخدام دارند. نکته جالب اين است که هر بار که ميروی يک تغييری نسبت به دفعه قبل می بينی. از 2-3 سال پيش تا به حال کارشان را کلی توسعه داده اند بطوريکه مدتی است بخش فروش دوربين هم در کنار مغازه راه انداخته اند. اخيرا که رفتيم ديدم يک ميز جديد با دستگاهی جديد گذاشته اند که کنجکاوی ام را جلب کرد. ديدم برای چاپ سلف سرويس عکس ديجيتال توسط خود مشتری است. تا به حال هم چاپ عکس ديجيتال را انجام ميدادند ولی بايد ديسک حافظه دوربين را تحويلشان ميدادی. حالا برای بالا بردن سرعت و مهمتر از آن privacy کار، اين سيستم را آورده اند. و چقدر اين تکنولژی و کاربری اش اينجا خوب و سريع جا می افتد. شما فلاپی را می گذاريد و از طريق يک نرم افزار فرمانهای لازم را برای پرينت می دهيد و عکس چاپ می شود و صورتحساب شما هم مستقيما وارد صندوق مرکزی آنها ميشود و آنجا برايتان بيل صادر ميکنند. اينجا توسعه وdevelop کردن بيزنس با ايده ها و سيستمهای جديد يک امر حياتی است وگرنه در رقابت با ساير رقبا خيلی زود حذف ميشويد. يعنی هر مغازه کوچک هم بطور طبيعی بخشی از درآمد خود را برای اينکار در نظر ميگيرد.

□ نوشته شده در ساعت 1:39 AM توسط علي شوريده

 

دوست عزيزی مجموعه ای از يادداشتهای خود که بر اساس تجربياتشان از زندگی در ژاپن نگاشته شده است، را در اختيار من گذاشته است که بسيار خواندنی هستند و احتمالا در صورت تمايل ايشان برخی از آنها را در آينده اينجا خواهم آورد هر چند بنظرم بهتر است در صفحه ای مستقل و بصورتی آراسته تر ارائه شوند. اما از اين به بعد سعی ميکنم با نگاه به بعضی از آنها از تجربه های مشابهی که داشته ام بنويسم.
يک مورد جالب که ايشان نوشته اند و برای من جديد بود اين که شرکت ساکورا که در صنعت عکاسی کار ميکند و از پيشروان توليدکنندگان فيلم و لوازم عکاسی است و تا حدود 15 سال قبل بازار را در دست داشته است در 15 سال گذشته بازار را به سود رقيب خود يعنی شرکت فوجی از دست داده است.
بررسی های انجام شده بر پايه نمونه گيری گواه آن بوده است كه مشكل ساكورا به كيفيت ربطی نداشته بلكه با كمال شگفتی آنچه كه سبب شكست ساكورا شده نام آن است كه در زبان ژاپنی به معنی " شكوفه گيلاس" می باشد. اين نام در فرهنگ كشور ژاپن البته نام مورد پذيرشی است و در باور مردم رنگ صورتی و لطيف را يادآوری می كند. اما نام شركت رقيب يعنی فوجی يادآور كوه مقدس و افسانه ای فوجی است كه هر ژاپنی آرزوی يك بار بالا رفتن از آن را در دل دارد . حال از آنجا كه فوجی در برابر ساكورا از بار معنی بيشتری برخوردار بود، ساكورا در رقابت با فوجی به آن چنان ناتوانی شديدی دچار شد كه همه كوششهايش حتی با تبليغات بی نتيجه ماند. در پايان ساكورا بر آن شد كه بازار مصرف را از نظر ساختاری، اقتصادی و به ويژه مشتريانش دوباره بررسی كند تا شايد برگ برنده ای را بدست آورد.

□ نوشته شده در ساعت 1:23 AM توسط علي شوريده

 

از طبقه پنجم که پله ها را شروع به پايين آمدن ميکنم سر و صدايی می آيد. اولين بار است در اين زمان دراز که چنين صدای گفتگو و صحبت کردن بلندی ميشنوم. خيلی کنجکاو و حتی خوشحال ميشوم که بالاخره برای يکی از ساکنين اين آپارتمان مهمانی آمده است و لابد دارند تعارف و معارفه و خوشامدگويی می کنند و يا در حال خداحافظی اهستند و مثل ما ايرانيها يکی دو ساعت توی پله ها خداحافظی ميکنند. شايد هم اين صدای بچه هايشان است که اينطور احساساتی شده اند. يک لحظه بياد ايران می افتم و سر و صدای آپارتمانها و رفت و آمد زياد ساکنين. انگار بوی غذاهای ايرانی هم يکهو در مشامم می پيچد. پله ها را با عجله پايين می آيم. اما ظاهرا سرابی بيش نبوده است. می بينم مامور پست است که بسته بزرگی را آورده و مشغول سر و کله زدن با پيرزن صاحبخانه است... خيال پردازی يا خيال نپردازی، مساله اين است!

□ نوشته شده در ساعت 1:03 AM توسط علي شوريده

Sunday, February 01, 2004  

هر برگ و هر درخت رسولی است از عدم...
باز هم از حضرت مولانا. از وبلاگ خاک. ممنون از حسن انتخاب و از آن عکس زيبا.
پنهان مشو كه روي تو بر ما مبارك است
نظاره ي تو بر همه جانها مبارك است
يك لحظه سايه از سر ما دورتر مكن
دانسته اي كه سايه ي عنقا مبارك است
اي بستگان تن! به تماشاي جان رويد
كاخر رسول گفت: "تماشا مبارك است"
هر برگ و هر درخت رسولي است از عدم
يعني كه كشتهاي مصفا مبارك است
چون برگ و چون درخت بگفتند بي زبان
بي گوش بشنويد كه اينها مبارك است

□ نوشته شده در ساعت 9:01 PM توسط علي شوريده

Friday, January 30, 2004  

نگرانی و عجله من را که ميديد با خونسردی گفت عجله نکن ژاپنی هاlose time هستند و کمی هم که دير کنی به جايی برنميخورد. با خودم گفتم ظاهرا losing time را در مليتهای ديگر هنوز نديده است. من را که رساند گفت اگر بخواهی يک ساعت منتظرت می ايستم بدون حق سرويس. راه دوری بود و لابد محاسبه کرده بود که يکساعت بايستد و کرايه رفت و برگشت را با هم بگيرد بهتر است تا بدون مسافر برگردد. قبول کردم. کيلومترشمار را فيکس کرد و عددش را نشانم داد. کارم بيشتر از يکساعت طول کشيد ولی بر که گشتم هيچ به روی خودش نياورد. در راه برگشت سر صحبت را باز کردم. معلوم شد 68 سال دارد و 42 سال است که راننده تاکسی است. اصلا نشان نميداد. خيلی سر حال و خوش صحبت بود. ميگفت الان يک روز در ميان کار ميکند که با احتساب 2 روز تعطيلی ميشود 13 روز کار در ماه. 52% درآمد به شرکت صاحب ماشين ميرسد و 48% به او که البته هزينه های ماشين و بيمه و پول يونيفورم همه بعهده شرکت است. روزهای جنگ جهانی را بخوبی بياد می آورد و اينکه هيچ کس هيچ نداشت که بخورد ولی کسی از کسی گدايی نميکرد. ميگفت ميدانی چرا زبان انگليسی ژاپنی ها خوب نيست؟ خودم را زدم به کودنی و با کنجکاوی و اشتياق مثل کسی که تا بحال در اين مورد هيچ نشنيده است گفتم نه چرا؟ گفت آمريکاييها ميدانستند که هوش ژاپنی ها از مليتهای ديگر خيلی بيشتر است بنابراين گفتند انگليسی را ياد اينها ندهيد تا عقب بمانند و اينطور شد که ما همه مان در انگليسی می لنگيم. ديدم اين تئوری توطئه اينجا هم جوابگوی خيلی از معماهای تاريخی است.

□ نوشته شده در ساعت 4:01 AM توسط علي شوريده

 

عنوان سخنرانی خيلی جذاب بود: تاثير آموزه های بوديسم بر عرفان مسيحی.
البته سخنرانی که نه، قرار بود بهانه ای باشد برای گرد هم آمدن دوستان ايرانی که توسط انجمن فارغ التحصيلان ژاپن برگزار ميشد. سخنران يکی از مديران پتروشيمی بود که در زمينه ادبيات تطبيقی هم کار کرده است. اولين سوالی که برای هر کس مطرح ميشد بالطبع ارتباط اين موضوع با حوزه کاری و مسئوليت ايشان يعنی پتروشيمی بود! خوب اين را به حساب ويژگيهای همه ما ايرانيها گذاشتيم که در آن واحد هم فيلسوفيم، هم مهندس، هم پزشک، هم سياستمدار، هم شاعر، هم بساز و بفروش، و هم در مورد فوتبال و زبان جاوا و بيماری ايدز بطور ريز و تخصصی نظرهای کارشناسی ميدهيم. فی الواقع بطور ژنتيکی به کاری که وظيفه مان نيست بيشتر علاقمنديم تا وظايفمان. خيلی زود معلوم شد که عنوان سخنرانی با موضوع آن کاملا متفاوت است. ايشان روشن کردند که ميخواهند در مورد کتاب "بَلوَهَر و بيوذَسف" (اسمش آدم را ياد اين اسمهای پهلوی هوخشتره و يا اثيرالدين اخسيتکی می اندازد!) که اخيرا در ايران چاپ شده و در حقيقت نسخه فارسی کتابی است که قبلا به زبانهای ديگر (آنطور که ايشان می گفت حدود 40 زبان) چاپ شده است، صحبت کند.
کتاب بطور اجمال داستان زندگی يک شاهزاده غوطه ور در رفاه و تنعم است که در اثر اتفاقاتی مسير زندگيش را عوض می کند و به رفاه و نعمت پشت پا می زند و پا در يک سلوک فردی جهت کشف حقيقت می گذارد. داستان به روايتی اولين بار از زندگی بودا برگرفته شده است اما در نگارشها و ترجمه های مختلف و ورودش به فرهنگهای ديگر، اشکال ديگر به خود گرفته و فرضا برخی آنرا با زندگی مسيح يا مانی متشابه دانسته اند. نکته جالب قرابتها و شباهتها بين بعضی حکايات و فرازهای کتاب با برخی اشعار و متون ادبی و عرفانی ماست که ميتواند نشانه تاثيرگذاری آن بر شعرا و عرفای ما محسوب شود. به تعبير ديگر تصور اين است که اين کتاب پيش از ورودش به دنيای مسيحی (ويا بعد از آن) به زبان فارسی ترجمه شده بوده و بعدا مفقود شده است. و از اين روست که اخيرا که اين نسخه فارسی کشف شده است برای نسخه شناسان خيلی هيجان انگيز و خوشايند است. به دو سه مورد شباهت بين حکايات اين کتاب و داستانهای مثنوی و مناجاتهای خواجه عبدالله هم اشاره شد. اگر چه آشنايی با موضوع اين کتاب و سيری که بر آن گذشته است و غنای محتوايی آن برای من جالب و مغتنم بود اما سخنرانی در کل انتظار جمع را برآورده نکرد و به پرسش و پاسخهای پراکنده و بعضا بيحاصلی کشيده شد چرا که مخاصبين بيشتر انتظار يک نگاه مقايسه ای بين آموزه های بوديسم و مسيحيت و يا عرفان ما را داشتند که اين بحث اصلا به آن نپرداخت.
در پايان جلسه کتاب را تورقی کردم و ديدم به نمونه های زيادی از اشعار فارسی و بيشتر سنايی در آن اشاره شده است که ظاهرا در متن اصلی نيست و توسط مصحح به آن اضافه شده است. تصميم گرفتم کتاب را تهيه کنم و در فرصتی بخوانم اگرچه هنوز با اسم آن مشکل دارم! نميدانم اين نياکان عزيز و روانشاد ما در اين زبان پهلوی چرا اينقدر حروف ساکن را کنار هم مي چيده اند درست بر خلاف اين بادام چشميان عزيز که اصلا حرف ساکن در کارشان نيست!

□ نوشته شده در ساعت 3:44 AM توسط علي شوريده

 

خيلی تصادفی با او برخورد کرديم. استاد رشته جغرافی بود که قرار بود برای ديداری از بم به ايران برود. کمی اطلاعات ميخواست هر چند ميگفت دوستانی در ايران دارد ولی چون اولين سفرش بود قدری نگران می نمود. معلوم شد که روی مسائل زلزله در کشورهای آسيايی مطالعه می کند و مطالعات دقيقی روی مساله زلزله در ايران کرده است. نميدانم تعارف ميکرد يا واقعيت را ميگفت که از نظر دانش زلزله و مطالعات زلزله شناسی و ژئوگرافی، ايران از تمام کشورهای آسيای دور منجمله ترکيه خيلی جلوتر است ولی از نظر اقدامات عملی و پيشگيرانه کار کمی انجام داده است. به طبقه ديگری ما را هدايت کرد و پوستر بزرگی را روی ديوار راهرو نشانمان داد که نقشه ايران بود و تمام نقاط زلزله خيز آن با مربعهای قرمز رنگ کوچک بطور دقيق مشخص شده بود. همچنين جاهايی که در آنها زلزله اتفاق افتاده بود با مربعهايی به رنگ ديگر ديده ميشد و دفعات زلزله بصورت مربعهای تودرتو نشان داده شده بود. جالب بود که بم روی همين مربعها بود. يعنی تقريبا ميشد گفت جاهای خلوت بدون مربع روی نقشه جز در مناطق ميانی کوير لوت، خيلی کم بود! روی تهران و حوالی آن هم چندين مربع قرار گرفته بود که دل ما را لرزاند. جالب بود که در اين فاصله کوتاه از زلزله چنين پوستری را همراه با اطلاعات دقيق آماده کرده بود و در دانشگاه خودش پرزنته کرده بود و قرار بود در ايران هم ارائه دهد. کاری که فکر نمی کنم هنوز در ايران در اين فاصله انجام شده باشد.

□ نوشته شده در ساعت 3:02 AM توسط علي شوريده

Monday, January 26, 2004  

خيلی وقتها ذهنم مشغول اين ميشود که چطور ميتوان بين اين کل نگری و نگاه وحدت انگارانه و مرتبط دانستن همه امور به يک منشاء و مبداء واحد که در مذهب و فرهنگ ماست با اين جزئی نگری و موشکافی و ديد علت و معلولی که لازمه موفقيت در دنيای مدرن و تکنولژيک جديد است، جمع کرد. چيزهايی بنظرم ميرسد ولی خيلی پخته و جديد نيست... بهر حال کاش ميشد آن مسئوليت گريزی و احاله دادن همه امور به تقدير و همه امور و علوم را سبک و خفيف گرفتن و جدی نبودن در کارها و جبرانگاری و درويش مسلکی را قدری با اين ماشينی بودن خشن و نظم آهنين و جديت وحشتناک در کار و همه چيز را در کار و محصول کار ديدن و خارج از اين چرخش و گردش دنيايی چيزی را نديدن و همه چيز را روباتيک و هندسی کردن، که در اينجا حاکم است قدری تعديل ميکرد. کاش از آن جهان بينی قدری به خون اينها تزريق ميکردند و از اين فرهنگ قدری در مغز استخوان ما ميدواندند. يک پيوند ژنتيک، يک آميزش و ازدواج فرهنگی.

□ نوشته شده در ساعت 1:36 AM توسط علي شوريده

 

کاری داشتيم که نگران بوديم به مشکل بربخورد اما تصادفا با استادی در آن دانشکده برخورديم که خيلی برخورد دوستانه ای کرد و کمال همکاری را از خود نشان داد. انگليسی را هم بر خلاف اکثر ژاپنی ها خوب و روان حرف ميزد. موقع خداحافظی اشاره به چشم چپش کرد و گفت اين در بمباران هيروشيما نابينا شده است. شايد اينطور ميخواست جواب کنجکاوی ذهنی ما را داده باشد. خيلی شوکه شده بوديم که مگر آنزمان شما چند ساله بوديد؟ گفت ده ماهه بودم و الان وارد 60 ميشوم. 60 سالگی من و بمباران اتمی. اين را که گفت زهر خندی زد.

□ نوشته شده در ساعت 1:36 AM توسط علي شوريده

 

تراوشات قلم

*ناشناخته ها لذت بخشند. هر چيز را که شناختی ديگر ميشود شیءای در کناره زندگيت، بيجان، بي شور، بی انگيزش. آغازها سرشار از معصوميتند.

*حداقلی از اضطراب و استرس برای زندگی روزمره ما لازم است.

*سختی ها خيلی بيش از رفاه، زندگی را به پيش می برند و جهت ميدهند.

□ نوشته شده در ساعت 1:35 AM توسط علي شوريده

 

شايد قدری تلخ باشد ولی برای رسيدن به يک تصوير دقيق و واقع بينانه بايد گاهی خودمان را در آينه ببينيم. داشتم فکر ميکردم اگر بعضی خصلتهای مشترک هموطنان ايرانی را بخواهيم فهرست کنيم اينهاست:

حرفهای غيرمسئولانه زدن (در هر زمينه ای نظر دادن)، مطلق نگری، تک روی و ديگری را قبول نداشتن، منم زدن زياد، مبهم حرف زدن و چند پهلوگويی، جدی نبودن در کارو همه چيز را سرسری گرفتن، نوعی ديد فلسفی و کلی، برای هر کاری دنبال علتهای ماورايی گشتن، عصبی بودن، خارج از زمان بودن (پارامتر زمان و محدوديت زمانی در کارهای جمعی و فردی ما گويی جايی ندارد)، سياست زدگی، ...

□ نوشته شده در ساعت 1:34 AM توسط علي شوريده

Wednesday, December 31, 2003  

آنقدر فاجعه عظيم است که قلم از نوشتنی بي درد شرم دارد. کاش ميشد شعری سرود تا از موجهای اين غم بکاهد. کاش ميشد خرق عادتی کرد تا زمان به قبل از فاجعه بازگردد. کاش ميشد دلهای دردمند را به برگ زيتونی شادمان کرد. کاش چشمها از ديدن محروم بود. کاش مرگ مهربانتر از اين بود. کاش و کاش و کاش...
ابرها جانی بگيرد کاش
کاش بارانی بگيرد کاش

□ نوشته شده در ساعت 7:28 PM توسط علي شوريده



  • صفحه اصلی

  • وبلاگ شانـسی

  • آرشيو صفحات قبل
  • پيام به گنگ

  • Site Meter